العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

249

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

مسعودى بنقل از جاحظ گفته : جغد روز نپرد كه مبادا چشمش زنند براى زيبائى او و خود را زيباتر پرنده داند و جز در شب پرواز ندارد ، و عرب در افسانه‌هاى خود پندارند چون آدمى بميرد يا كشته شود خود را در صورت پرنده‌اى بيند كه بر گورش هراس بر تن شيون كند . و جغد چند رسته دارد و همه تنهائى دوست و تك روند و خويش دشمنى با كلاغ است . در تاريخ ابن نجار است كه خسرو بكارگزارش گفت بدترين پرنده را برايم شكار كن و با بدتر آتش افروز كباب كن و ببدتر مردم بخوران و او جغدى شكار كرد و با هيزم دفلى كباب كرد و بسخن چين خوراند . و در سراج الملوك ابى بكر طرطوسى است كه يك شب عبد الملك بن مروان بيخواب شد و داستانگوئى خواست كه برايش داستانى بگويد و در شمار داستانها به او گفت : اى امير المؤمنين در موصل جغدى بود و در بصره جغدى و جغد موصل دختر جغد بصره را براى پسرش خواستگارى كرد ، و جغد بصره گفت : نپذيرم جز اينكه صد مزرعه ويرانه كابين دهى ، جغد موصل گفت : اكنون نميتوانم ولى اگر حكمران ، سلمه اللَّه تعالى ، يك سال بر سر كار باز ماند اين كار را ميكنم و عبد الملك بيدار شد و براى مظالم نشست و داد مردم را از يك دگر گرفت و از كارگزاران بازجوئى و بررسى كرد . و در يك مجموعه به خط يكى از بزرگترين دانشمندان ديدم كه يك روز مأمون از كاخش سر به زير كرد و ديد مردى ايستاده پاى كاخ و زغالى بدست دارد و بر ديوار كاخ مينويسد ، مأمون بيك پيشخدمت گفت : برو نزد اين مرد ببين چه مينويسد و او را نزد من بياور ، پيشخدمت شتابانه نزد آن مرد رفت و او را گرفت و در نوشته او انديشه كرد و اين بود : اى كاخ شوم و بوم بادت با هم * تا جغد بهر گوشه تو لانه كند روزى كه شوى لانه جغدان شادم * آغاز كسانى كه تو را ياد كند